تبليغاتX
"یک سبد آرزوی کال"
گر تو باشی میتوان صد سال بی جان زیستن...بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن

 

نجواهاي عاشقانه

تو را دوست خواهم داشت ،آنچنان كه خود را

حتي اگر...

تمام عشاق را ديوانه بخواني و عشق را قصه اي بي انجام من...

تو را دوست خواهم داشت بيشتر از آنچه ،خود را ! ! !

 

                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط میترا | 

     

خوارم اگر از خواري,خوارم تو مپنداري
دانم كه مرا با گل يكجا تو نگه داري
گل را تو به آن گويي كز عشق معطر شد
آن گل كه فقط گل بود در حادثه پرپر شد...

سوداي تو را دارم من از دل و از جانم
گفتند كه پيدا شو
 ديدند كه پنهانم
گفتند كه پيدا كن خود را و تو را با هم
گفتند كه پيدا هست در هر نفس آدم
پيداست و من پنهان
من در تن و او در جان
يك آن نظري كردم,در خود گذري كردم
ديدم كه نه در دوري
نزديكتر از نوري
در راه عبور از تو,من اين همه دور از تو
يك عمر نينديشم,
هيهات تو در پيشم
چشم است كه بينا نيست,
در عشق كه اينها نيست...

                      

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط میترا | 

       

 

شب چه دراز است
  و انتظار
  ترانه­ای سیاه
  قطره قطره از گلوی درد می­چکد
  و معلق­ام
  میان برزخ ِبودن و نبودن
  چنان که میان شادی و اندوه.

  پوستم را بدَر
  تو در من ریشه دوانده­ای
  نگاه کن!
  خرمن خرمن آفتاب
  از پوستم تراوش می­کند

  ستاره­ها می­دانند
  که شب از جنس انتظار است
  و من با رویای تو
  سایه­ها را رنگ می­زنم
  آتش از بسترم شعله می­کشد
  تا کی
  تا کی صبح را باید انتظار کشید؟

 

تا بعد...

        

                                

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط میترا | 

          

نه از خاکم...نه از بادم
نه دربندم...نه آزادم
نه آن ليلاترين مجنون
نه شيرينم نه فرهادم
نه از آتش...نه از سنگم
نه از رومم...نه از زنگم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دل تنگم
چه غمگينم*چه تنهايم
نه پنهانم*نه پيدايم
نه آرامي به شب دارم
نه اَميدي به فردايم
...چه اَميدي
...چه فردايي
اگه خوشحال اگه غمگين
چه فرقي داره تنهايي

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط میترا | 

جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.

 

Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

                    هر گاه در زندگي به انتها رسيدي,فقط به خورشيد   فكركن.هر بار كه غروب مي كند و به انتهاي زمين نزديك مي شود به فكر   فرداست.چون براي او غروب معنايي ندارد و هميشه در انتظار طلوع  زيباتري است كه در پيش رويش قرار دارد.تو هم امروز را فراموش كن به فردا بينديش.چون هميشه در پس هر غروبي طلوع دل انگيزي نهفته است.

                

         

+ نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1384ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط میترا | 

سفر ...

سلام بهونه ی قشنگه من  برای زندگی

 

آره بازم منم ، همون دیوونه ی همیشگی

 

فدای مهربونیات ، چه می کنی با سرنوشت ؟

 

دلم برات تنگ شده بود ، این نامه رو  واست نو

 

حال ِ منواگه بخوای ، رنگه گـُلا ی قالیه

 

جای نگاهت بد جوری تو صحن ِ چشمام خالیه

 

ابرا همه پیشه منـَن ، اینجا هوا پر از غمه

 

از غصه هام هر چی بگم ، جونه خودت بازم کمه

 

دیشب دلم گرفته بود، رفتم کناره آسمون

 

فریاد زدم یا تو بیا ، یا منوپیشِت برسون

 

فدای تو ، نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم

 

حقیقتُ واست بگم به آخره خط رسیدم

 

رفتی ُ من تنها شدم ،با غـُصه های زندگی

 

قسمت تو سفر شد ُ قسمت من آوارگی

 

نمی دونی چه قد دلم تنگه برای دیدنت

 

برای مهربونیات ، نوازشات ، خندیدنت

 

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته ؟

 

یه قلبه تنها ُ کبود، هلاکه یک نگاهته

 

من می دونم همین روزا، عشقه من از یادِت می ره

 

بعدش خبر می دن بیا ، که داره دوستت می میره

 

روزات بلنده یا کوتاه  ، دوست شدی اونجا با کسی ؟

 

بیشتراز این منو نزار، تو غصه و دل واپسی

 

یه وقت منو گم نکنی تو دوده اون شهره غریب

 

یه سرزمینه غربته با صَد تا نیرنگو فریب

 

اگه واست زحمتی نیست، بر سره عهدمون بمون

 

منم تو رو سپُردَمت ، دسته خدای ِ مهربون

 

راستی دیروز بارون اومد، منو خیالت، تر شدیم

 

رفتیم تو قلبه آسمون، با ابرا هم سفر شدیم

 

تو از خودت برام بگو ، بدونه من خوش می گذره ؟

 

دوست داشتی من باهات بودم، یا بی من اونجا بهتره ؟

 

از وقتی رفتی ، تو چشام فقط شده کاسه ی خون

 

همش یه چشمم به دره ،چشمه دیگم به آسمون

 

عکسای نازنیه تو ، با چند تا گل کنارمه

 

یه بغضه کهنه چند روزه ، دائم در انتظارمه

 

تنها دلیله زندگی ، با یه غمی دوسِت دارم

 

داغه دلم تازه می شه ، اسمتو وقتی می برم

 

وقتی تو نیستی چه کنم ، با این دله بهونه گیر

 

مگه نگفتم چشاتو ، از چشه من هیچ وقت نگیر

 

دلم واست شور می زنه، این دلو بی خبر نزار

 

تو رو خدا با خوبيات ، تو هيچ دلی اثر نزار

 

فکر نکنی از راه ِ دور، دارم سفارش می کنم

 

به جونه تو فقط دارم ، یه قدری خواهش می کنم

 

اگه بخوام برات بگم، شاید بشه صَد تا کتاب

 

که هر صفحش قصه ی چند تا درده ُ چند تا عذاب

 

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

 

نورشونو بدرغه ی پاکی ِ خنده هات کنن

 

یه شب تو پاییز که غمت، سر به سره دل می زاره

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 

        "رويا"

كاش مي شد ابر ها دريا شوند            تا كه شايد خنده هاپيدا شوند

كاش مي شد غرق طوفان ميشديم       پاك همچون قطره باران مي شديم

كاش مگ آرزو ها خواب بود            در ميان اشك شب مهتاب بود

كاش مي شد كاش در شعرم نبود        كاش مي شد از شقايق ها سرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 

"به اميد لحظه عشق"

                                                          هنوزم تنهاترينم توي قصه زمونه

                                     كاشكي ردپاي عشقم روي جاده ها بمونه

با صداي خشك و تشنه,خوندم از موجاي دريا

                                    جون گرفت حس قشنگي تو تن خشك درختا

بال پروازي نداشتم,اما از پرنده خوندم

                                                    توي بازي صداقت,هميشه برنده موندم

همه جا طرح قفس بود,كه من آسمون كشيدم

                                             روي بال هر ترانه ,به ستاره ها رسيدم

به اميد لحظه عشق,به اميد روز پرواز

                                                 به اميد اينكه شايد بشكنه بغض هرآواز

پشت ميله ها نبايد يادمون بره پريدن

                                              وا كنيم پنجره ها رو واسه آسمون و ديدن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 7:17 قبل از ظهر  توسط میترا | 

صدای ریختن اشکهایم که مصداق بغض کهنه ولی

ماندگار از دست  دادنت  بود   سکوت سنگین ولی

بیرنگی مرا در هم شکست . وقتی سکوت  تنها سکوت

می تواند برای لحظه ای درد درونم را تسکین ببخشد

چه  غمگینانه است دوری از تو از چشمان زیبای آبستن

اشکت  پس در تنهایی سکوت برایم دعا کن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط میترا | 

زندگی دریا نیست.

         من و تو قایق و موج ؟؟!

                              دل من پژمرده

                                          قایقم رفته به زیر

                                                   پریشان به سراغ خطر خاطره هام

                             همانند تو در باد گرفتار نسیم

                     اسیر شب یلدای جنون

                   باز هم صبر ؟! 

        ولی تاریک است.....

انتها نزدیک است!

 

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه ي عشق زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من وتو برود

زندگي بعد درخت است به چشم حش

 

                                               

                         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 

"ساده فراموش "

همه میگذرند و میگویند:

«چقدر عجیب عاشق شدی!»

و من بی توجه به گفته ها

دامن چین چین آرزو می پوشم

و پولک شادی به سر میزنم

تا تو بیایی

با طنین فراموشی نبودن ها

ولی کمکم پولکها شل شدند و افتادند

و تیک تاک ثانیه های انتظار

به من فهماند

چقدر دیر است!

و دیدم که تو هرگز نمی آیی

نمی خواهم باور کنم که حالا

میان اصوات خاموش اشک

همه می گذرند . می گویند:

«چقدر ساده فراموش شدی!»

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

 

تنها ترين آواره ي اين جــــــــــــاده بودم
آن شب كه از چشم غزل افتــــاده بودم
آن شب دعا كردم كه برگردي از اين راه
با دستهاي خــــــــالي ام آمـــــاده بودم
تنها سلامي كــــــردي و رفتي ولي من
من تــــا ابـد در پاي آن ایســـــتاده بودم
اين جا براي گفتن يك حـــــــــــرف هرگز
پيش كسي حتی لبي نگشـــــــاده بودم
من با غزل گفتم تو مي آيي ولي بـــــاز
در گير اين انديشه هاي ســـــــاده بودم
وقتي نگاهت بوي عشقي تـازه مي داد
                 من كفــتـــــــــرانم را زدل پـَــر داده بودم            
+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط میترا | 
+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

 

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

 

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

 

ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

 

زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

مرا ببخش

مرا ببخش!

كه اين چنين آرام، با در راه كج گذاشتم؛

اين چنين ساكت،

اين چنين خاموش.

مرا ببخش!

كه نتوانستم مثل ابرهاي بهاري گريه كنم،

پاك شوم.

و مثل كودكي شوم

كه هر چه باهايش بزرگ مي شود

بال هايش كوچك و كوچكتر ميشوند.

مرا ببخش!

گهى روحم ناصاف است و زبر.

مرا ببخش!

كه هر تار گيسويم را كسي ميكشد.

مرا ببخش!

كه بوي خوش پاكي نمي دهم.

مرا ببخش!

مرا ببخش!

قول ميدهم

طغيان كنم؛

رودخانه ساكتي بودم،

قول ميدهم

جريان يابم.

و قول ميدهم

هر تار گيسويم

خير و برگترا به زمين شانه كند.

قول ميدهم

برق چشمانم را به آسمان معطوف كنم

و با زمزمه باران،پاك شوم.

و بتها را

با رعدچشمانت خرد كنم.

مرا ببخش!

مرا ببخش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط میترا | 

امشب می نگارم برای خویش که غریب و تنهایم! امشب می نگارم که

وقتی

فریاد برآوردم چه کسی همدم من می شود تا تنهائیم را با او قسمت کنم؟؟

فقط سکوت بود و سکوت....

و از آن زمان تنهائیم را با سکوت قسمت میکنم! امشب وجود خسته و پاییزی

ام غمگین است...و جای خالی دلم احساس می شود...

لحظه ها جان می سپارند و می میرند.... لحظه هایم پر شده از احساس

مرگ و تنهایی و سکوت...

دلم خیلی گرفته و الان نمی تونم چیزی بنویسم پس فقط یه مصرع شعر:

«دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم»

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط میترا | 

عید مبعث بر همگان مبارک.

 

 

*دوستم داشته باش ...بادها دلتنگند ... دستها بيهوده ... چشم ها بي رنگند ...

                دوستم داشته باش

               شهر ها مي سوزند ... برگها مي ريزند ... يادها مي گندند ... دوستم داشته باش

  باز شو تا پرواز ... سبز باش از آواز...آشتي كن با رنگ ... عشق بازي با

              ساز... دوستم داشته باش

عطرها در راهند ... دوستت دارم ها ... آه ... چه كوتاه ... دوستت خواهم داشت

بيشتر از باران ... گرم تر از لبخند ... داغ چون تابستان ... دوستت خواهم

داشت

شادتر خواهم شد ... ناب تر روشن تر... بارور خواهم شد... دوستم داشته باش

برگ را باور كن ... آفتابي تر شو ... باد را از بر كن ... دوستم داشته باش

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط میترا | 

"فرداي من"

از نگاه سبز تو آينه فرداي من

آبي چشمان تو زيبايي درياي من

مثل گلهاي غزل مثل كبوترهاي عاشق

غرق شادي مي شود با ياد تو رؤياي من

نوبهار زندگي يك فصل از لبخند توست

خنده ات را دوست دارم اي گل زيباي من

كاش مي شد زندگي را,اشك را,احساس را

هديه مي دادم به تو اي عشق بي همتاي من

دستهاي مهربانت بين ما پل مي زند

لحظه اي كه مي كشي تصويري از فرداي من

             

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط میترا | 

"تولد دوباره"

در موجهاي پر تلاطم زندگي قايق حصيري من در حال از هم پاشيدن بود.سر گردان بي هيچ هدفي.مي خواستم تن به موجي بي قيد بزنم كه نور فانوس دريايي وجود تو ،مرا به ساحل اميدها كشاند و من تولد دوباره ام را به تو مديونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط میترا | 

"تولد دوباره"

در موجهاي پر تلاطم زندگي قايق حصيري من در حال از هم پاشيدن بود.سر گردان بي هيچ هدفي.مي خواستم تن به موجي بي قيد بزنم كه نور فانوس دريايي وجود تو ،مرا به ساحل اميدها كشاند و من تولد دوباره ام را به تو مديونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط میترا | 

"خداوندا...."

 

نداي تو را مي شنوم

كه مرا به سكوت درون مي خواند

حضورت را حس مي كنم و در مي يابم

كه در هر چه روي مي دهد .

 

خداوندا ....

مرا خردي بخش

كه شكست را توقف ندانم

دانشي بخش

تا دريابم راه موفقيت

از ميان شكستها مي گذرد

باكم ساز

تا با قلب خود در گاهت را

بوسه باران كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 7:42 قبل از ظهر  توسط میترا | 

                 "فرداي من"

از نگاه سبز تو آينه فرداي من

آبي چشمان تو زيبايي درياي من

مثل گلهاي غزل مثل كبوترهاي عاشق

غرق شادي مي شود با ياد تو رؤياي من

نوبهار زندگي يك فصل از لبخند توست

خنده ات را دوست دارم اي گل زيباي من

كاش مي شد زندگي را,اشك را,احساس را

هديه مي دادم به تو اي عشق بي همتاي من

دستهاي مهربانت بين ما پل مي زند

لحظه اي كه مي كشي تصويري از فرداي من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط میترا | 

                 "فرداي من"

از نگاه سبز تو آينه فرداي من

آبي چشمان تو زيبايي درياي من

مثل گلهاي غزل مثل كبوترهاي عاشق

غرق شادي مي شود با ياد تو رؤياي من

نوبهار زندگي يك فصل از لبخند توست

خنده ات را دوست دارم اي گل زيباي من

كاش مي شد زندگي را,اشك را,احساس را

هديه مي دادم به تو اي عشق بي همتاي من

دستهاي مهربانت بين ما پل مي زند

لحظه اي كه مي كشي تصويري از فرداي من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط میترا | 

و بعد از رفتنت"

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني,ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

ترا از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد,با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران وسرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تورا در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگين

حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد

وا كردم

نميدانم چرا رفتي

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا,تا كي,براي چه,

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برميداشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

كسي حس كرد من بس تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

كسي فهميد تو نام مرا او ياد خواهي برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

برگرد!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بكو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

نميدانم چرا؟شايد به رسم و عادت پروانگيمان باز

براي شادي و خوش بختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط میترا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن
ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز
صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي
داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال
هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.

" آنتوني رابينز"

پیوندهای روزانه

دلتنگ
adel sh
خیابان از تو گذشته بود...
کامنت های شبانه
آقا الیاس
تسلیم الهی عشق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
روز دیدار
عاشق تنها
خلوتگاه من
عاشق پیشه
اوای بی صدا
دنیای تنهایی من
دلخوشی
آواي آرزو
كهكشان آرزوها
دلتنگ
سارینا جان(تو احساس منو میخوای منم ای وای تو ...
باده فروش
رقص چشمات
چتر خیس
آستان جانان
شعر های بی مخاطب
شبانگاهان
با تو من با بهار میرویم
به نام خدا
تنها برای تو می نویسم
روزی روزگاری...
نگار و علی
کلبه عشق
کلک خیال انگیز(سیاوش تی)
هیس به کسی نگیا؟(ملوس)
مثل آرزو
مشاعره:راهی بی اعتنا
بيا تو بخند
دست نوشته هاي من
نامه هاي رواني
بغض ترانمو شكستم
عاشقانه
عاشقونه ها
اي كاش سرنوشت جز اين مينوشت
نياز من و تو
عشق بي همتاي ما
اتی(خورشید سرد)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM