![]() |
![]() |
|
| گر تو باشی میتوان صد سال بی جان زیستن...بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن |
آنان کجایند که هر روز به لبخندی عمیق میهمانم می کردند و مرا با زوزه ی شبانه تنهایی رها می ساختند... یک موی پوسیده شان به هزاران تن از عنکبوت های امروز می ارزد که خلوتم را به بهایی ناچیز به هرزگی نگاه و نفس می ب رند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 مهر1384ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
دلم به سوى بهار پَر مى كشد اینم یه شعر از شاملو طرف ما شب نیست صدا با سکوت آشتی نمی کند کلمات انتظار می کشند من با تو تنها نسیتم . هیچ کس با هیچ کس تنها نسیت شب از ستاره ها تنها تر است چخماقها کنار فتیله بی طاقتند خشم کوچه در مشت توست در لبان تو ٬ شعر روشن صیقل می خورد من تو را دوست می دارم ٬ و شب از ظلمت خود وحشت می کند.... "همیشه به یاد داشته باش فراموش کنی آنچه را که موجب اندوهگینیت می شود ٬اما هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه شادمانت می کند ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 مهر1384ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا رساند به امکان پرنده شدن. ــ دچار یعنی ــ عاشق و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد. ــ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست. ــ نه وصل ممکن نیست .همیشه فاصله ای هست. اگر چه آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزوه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق سفر به روشنی اهتزاز اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که... _ غرق ابهامند _ نه! صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر. همیشه عاشق تنهاست! "سپهری"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 مهر1384ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
بخوان ققنوس،بخوان ای یاور من نمیخواهم دگر این پیکر و تن نمی خواهم دگر ماندن در این دیر که بوی لاشه ی افیون دهد غیر بخوان با نام گیسو های آتش بمان در سینه ام ، این جای آتش تو دانی دیگران افسونه کارند چنان خوش خط وخالند اینکه مارند تو میدانی ریا کاری چه سان است برای دیگران چون سفره نان است نمی دانی که می خوانی چنین شاد اگر ماندن در این دنیا مگو باد بگو ققنوس کجا ماندن صواب است که افسون جای ماندن بست بر بست تو ققنوس از درون آتش آیی نداری غیر آتش هیچ جایی بیا من را ببر با خود به گرما نشاید ماندنم غیر از همانجا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هذیان و تب به دنبال دستی پر از سادگی تو را یافتم در نفسها ی شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم ، شدی مرهمم تو را خواستم ، شک نکردم به عشق اگرچه پر از آیه های غمم غریبی مکن با من شب زده مرا با خودت تا به رویا ببر کمک کن که بگذارم این بغض را کنارت ، برای ابد پشت سر زمانی که غمگین ترین می شوم پر از بی پناهی شبیه غروب برایم تویی فرصت زندگی تویی بهترین فصل یلدای خوب برای بریده نفس های من برای قدم های لرزان من تویی فاتح مرز دلواپسی تویی حرف آغاز و پایان من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
جهان آلوده خواب است فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ چنان كه من به روي خويش در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست و ديوارش فرو مي خواندم در گوش: ميان اين همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست! *** شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار: چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مهر1384ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
آن گاه که..... ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس می کنی به خاطر بیاورکه..... زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 مهر1384ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
و روزگار نمی گذرد سایه ها!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 مهر1384ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
به خاطر داشته باشید کسی به سگ مرده لگد نمی زند!همانطور که اشخاص پست و فرومایه از عیوب و خطاهای اشخاص بزرگ لذت فراوانی می برند! تشویش روزی که نیامده است بر امروز میافزای و قلبت را از اندوه گذشته آکنده مساز! که تو را از آمادگی برای آینده باز می دارد.
دشت دیریست که در دست خزان بنشسته است زندگی را بنگر دل نگران بنشسته است خاطراتی که تو از باغ و بهاران داری اینک اینجا همه پنهان و نهان بنشسته است
امواج خروشان سطح اقیانوس هرگز آرامش اعماق آن را به هم نمی زند. همانگونه که کسی که متکی به حقایق بزرگ و معنوی است از تغییرات و فراز و نشیبهای زندگی دستخوش تشویش و نگرانی نخواهد شد! آنکس که به کار خویش اندیشه نکرد راهی بگرفت و عقل را پیشه نکرد در باغ امید، هر نهالی بنشاند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 مهر1384ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزلها بميرد گروهي برانند كين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد انجا بميرد شب مرگ از بيم انجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز اغوش دريا بر امد شبي هم در اغوش دريا بميرد تو درياي من بودي اغوش باز كن كه مي خواهد اين قوي زيبابميرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 مهر1384ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
و گل همان گل است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
چه زندانها برایت کشیده ام وچه زندانها خواهم کشید وچه شکن چه زندانها برایت کشیده ام وچه زندانها خواهم کشید وچه شکنجه ها تحمل کرده ام وچه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده آزادی ام،استادم علی است، من بی بیم وبی ضعف و پر صبر، وپیشوایم مصدق، مردی آزاد،مردی که، هفتاد سال برای آزادی نالید۰ من هر چه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد۰ اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی و چه می کنی؟ تا بدانم آن تحظه کجا باشم، چه کنم؟۰۰۰۰۰۰ آزادی،خجسته آزادی دکتر علی شریعتی جه ها تحمل کرده ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
خدایا به خاطر اینکه هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم! خدایا به خاطر اینکه هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم! خدایا ! ممنونم که هر زمان که تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی انتهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد! خدایا ! با اینکه گناه کرده ام ناسپاسی ، نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بیکرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که در مانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ،حمایتم کرده ای! به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم!؟ تو خود نیک میدانی که بنده ات جز چیزهایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاریم کنی ،چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم. خدای من ، می دانم که با این همه ،تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی ، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند : " اگر آنان که از من روی بر تافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم، هر آینه از شوق جان می سپردند." |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 مهر1384ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 مهر1384ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط میترا |
|
![]()
پاييز اومد با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش . خيلي آروم تو شهر قدم كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم خوب ميدونم اين حرفها ديگه بيهوده ست . مي دونم ديگه هيچ وقت نمي تونم تو شهر چشمات قدم بزارم . كاش مي دونستي رفتنم رو نمي خواستم . كاش همون وقت كه هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمات رو به روم مي بستي . كاش همون وقت كه لبخند رو گوشه ي لبات ديدم چشمهام رو مي بستم . حالا چه كنم با اين دل كه آسمونش هميشه باروني ميشه.اين گريه ها و اين بغض هميشگي ديگه برام شده عادت . دل كندم از شهري كه مال من نبود ،رفتم كه تو سياهي شبها گم شم ، رفتم كه خيال همه رو راحت كنم ، رفتم كه ديگه هيچ وقت نباشم ، رفتم كه ديگه هيچ وقت دل مهربونت رو زخم نزنن . بايد مي رفتم ،راهي جز رفتن باقي نمونده. بودنم فرياد خاموشي بود كه فقط بغض و اشك به من هديه داد . حالا تك و تنها تو خزوني كه زودتر از هميشه به دلم پا گذاشته به گلهاي حسرت كه از زير برگهاي خشك و زرد آرزوهام سر در آوردن خيره ميشم . من اولين رهگذر اين جاده نبودم و آخرين هم نشدم ، ثانيه ها رد پاها رو پاك ميكنند طوري كه انگار هرگز كسي از اين جاده گذر نكرده . ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 مهر1384ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
عشق مرگ نیست زندگی است سخت نیست عین سادگیست عشق عاشقانه های باد و گندم است اولین پناهگاه کودکی اولین پناهگاه آدم است آخرین پناهگاه آدم است یا مسیح در درون مریم است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 مهر1384ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
اين چشم ها در پي طلوعي است و من با تو مي گويم و پاک مي کند همه ي غم ها را |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 مهر1384ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
آنگاه که تو در کنار من هستی....... WHEN MY LOVES AWAY شب یا روز is the day better than night? کدامیک بهتر است؟ or is the night better than the doy? چه بگویم how can l tell? اما میدانم که But this l know is right هر دو بی ارزشند Both are worth nothing آنگاه که تو در کنارم نیستی. When my loves away. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط میترا |
|
![]()
بازم بهش فرصت بده..عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری اينو بدون اگر کسی وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت علاوه بر اينکه يه خاطره بر جای می ذاره می تونه يه تجربه هم بر جای بذاره پس سعی کن خاطره های خوب و تجربه های مفيد رو به خاطر بسپاری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
یادت هست آن روز نخستین را ؟ صفوف به هم پیوسته آدمها در ایستگاه اتوبوس چهره ی کودکانه ی باران خورده ات را یادم هست . يادم هست با چشمان سياهت من گونه هایم سرخ بود از نوازشهای باد زمستانی ؛ یا از نگاه تو ؟ یادم نیست . ................. يادم هست که يک بار خيانت کردم ، و يک عمر دروغ گفتم ، و تو فهميدی ، اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 مهر1384ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
دوستت دارم ، I love you , نه چون چیزی شخصی و برای خود ، not as something private and personal,which is my own بلکه چون چیزی جهانی ، but as simething universal چیزی که سزاوار عشقی است که یافته ام. And worthy of love which I have found.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 مهر1384ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 مهر1384ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ، پرشي دارد اندازه عشق . زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است. زندگي تجربه شب پره در تاريكي است. زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست. خبر رفتن موشك به فضا ، لمس تنهايي ماه ، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 مهر1384ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط میترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1384ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
برای ستاره..ستاره ام.. برای عشق بی اختيارمان.. برای خاموشی تمام ستاره هايم.. برای اسم فرشته ای که روی سنگ سرد ميتوان تا ابد بر رويش بوسه زد.. فقط بايد به ياد آنروزها سينه خيز زير تخت با تمام اشتياق پنهان شد.. گنجشک های مرده را با اشکهای کودکانه در باغچه ی کنار حياط چال کرد... وتکه چوبی گذاشت برای ادای دين..که فراموش نشود سرگرمی های بی دغدغه..و پنجه های تيز گربه ی سياه خانه ی همسايه... بايد به ياد آنروزها کنار ساحل به دنبال گوش ماهی ها گشت و آب پر کرد در گودال ماسه ای وآنقدر پر کرد که دريا خالی شود..از حس لبريز بودن خويش.. عروسک ها را کنار ديوار چيد..به رسم عادت ستاره..و با دانه های گل سيرشان کرد...موهايشان را بافت. .و.. بر لبانشان مداد رنگی کشيد... بايد به ياد آنروزها به ديوار اتاق آبی تن ساييد..و با پنجه های لرزان فشرد ياد خاطرات عشقبازی های صادقانه را... بايد لب فشرد.. بر دل سنگی روزگار..و اشک ريخت .. تا خون خشک شده ی دستبند بی دست تورا تازه کرد بايد با مداد سياه خطوط جاده ها را سياه کرد..تا فکر سفر را از خيال دنيا برد... بايد خدا را تبعيد کرد از سرزمين بی رحمی هايش...و دستهای بزرگش را داغ گذاشت...برای کشيدن دستان کوچک تو..از دستان ناتوان من... وفرياد زد...اينجا ستاره ها... همه...خاموشند.. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1384ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط میترا |
|
به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
تو به من میخندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره ای از باغچه همسایه سیب را دزدیدم.. من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک . تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خـــش خـــش گام های تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
غريبه...تورا می شناسم.. تو بانی اين اعترافی.. گاه شيطنت ها و ترسهای کودکانه...از تو ابليسی می سازد..که در حقيقت نظيرش را نمی توانی يافت..و خير و شر آنقدر در وجودت می جنگند.. که از پای در آوردند..آنچه ادامه ی وجودش باعث تباهيست... گاه شيطان آنقدر بی وحشت بر وجودت می تازد..که فرشته ی درونت به گوشه ای زار می زند...وتو نمی دانی...همان فرشته ی درونت است که چهره ی شيطانت را می سازد..!!!! و می آرايد صورت زشت و پر نفرتش را... و تو را دور می سازد از روشنايی انتهای تنهايی هايت.. چه تلخ می شود..آن هنگام که تمام خوب ها و خوبی هايت از تو دور می شوند.. و تو می مانی و هيچ ميشوی در دستان شيطان درونت... و درد هايت تو را می خشکاند..ريشه هايت را می پوساند..و ناگفته هايت کرم می شوند تا تصدير شوی در فضايی که از هر سمتی تو را پس ميزند از خويش... و آن هنگام که به حقيقت رو می آری...طرد می شوی از تمام آنها که اگر عزيز نبودند.. با دروغهايت عزيز تر می کردی خود را در خاطرات روزانه شان... و چه کس ميداند تفاوت آشکار ميان اسمها را...در آن هنگام که تمام خاطرات صادقانه ات محکوم به ناباوری می شوند...و کاش تمام بدی ها اين گونه رانده می شدند...از خيال انسانها...تا همه پاک شوند..تا دنيا ديگر اين دنيا نباشد.. شيطان من خوابيد.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
بجای دسته گلـی که فـردا بر گورم نثار می کنی امـروز باشاخه گلی شادم کن بجای سیل اشکی که فردا برمزارم می ريزی امـروز با تبسمی شادم کن امـروز کـه در نزد تـو هستـم مرحمتـی کن فـردا که خاک شوم چه سود اشک ندامت؟؟؟؟ دل که رنجيد از کسی خرسند کردن مشکل است.... شيشه بشکسته را پيوند زدن مشکل است!!! بار حمالان را به دوش کشيدن آسان است زير بار ندامت رفتن مشکل است!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 مهر1384ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
در ستايش تنهايی تنها کسانی که تنهايی ژرف را تجربه کردهاند میتوانند به عشق پايدار دست يابند. در ستايش تنهايی عشق در هياهوی هيچ بازار مکارهیی به هم نمیرسد. خرد تباهی عشق است و حسابگری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه میگيرد آتشينترين عشقهای استوایی را به خاکستر حقير مصلحتانديشی بدل میکند. رسوایی در ذات عشق است و حسابگری رسوايی را برنمیتابد. عشق در لحظهی شکوهمند ناهوشياری جرقه میزند و در اعتماد مطلق جريان میيابد و همهی اينها به دست نمیآيد مگر به معجزهی تنهايی. هر زايشی از دل مرگی میرويد و عشق، مرگ تنهايی است و تنهايی مرگ وابستهگیهای بیشمار.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 مهر1384ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 مهر1384ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
من نظر کرده ام که اگر روزی بیایی به اندازه ی تمام مهربانیتء غزل بسرایم. قدری تحمل کنء هنوز مانده به این که عاشق ترین شوم. من نظر کرده ام که اگر روزی عاشق ترین شومء در کنار پنجره ی نگاهت با یستم و با پیراهن آبی به رکوع روم و وقتی که بر می خیزم لیریز شوم از وجود تو پس بیا ای گمشده منء مگر نمیبینی که عاشق ترینم!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 مهر1384ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط میترا |
|
"قصه درد" اولین شعرمءردیفش درد بود قصه تنهایی یک مرد بود ناله را همراه خود آورده بود سرگذشت شاعری که سالها در غریبی زندگی می کرده بود چهره پژمرده و بی جان من نقش مرگس در هوای سرد بود مثل پا ییز همیشه جاودان رنگ و روی واج هایم زرد بود هر کلامی که میگفتم طلاست دست ها هی من کشیدمءگرد بود من شمارش کردم آن ابیات زوج چون به آخر می رسیدمءفرد بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 مهر1384ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن
ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز" |
| پیوندهای روزانه |
|
دلتنگ adel sh خیابان از تو گذشته بود... کامنت های شبانه آقا الیاس تسلیم الهی عشق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|