![]() |
![]() |
|
| گر تو باشی میتوان صد سال بی جان زیستن...بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن |
آنان کجایند که هر روز به لبخندی عمیق میهمانم می کردند و مرا با زوزه ی شبانه تنهایی رها می ساختند... یک موی پوسیده شان به هزاران تن از عنکبوت های امروز می ارزد که خلوتم را به بهایی ناچیز به هرزگی نگاه و نفس می ب رند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 مهر1384ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
دلم به سوى بهار پَر مى كشد اینم یه شعر از شاملو طرف ما شب نیست صدا با سکوت آشتی نمی کند کلمات انتظار می کشند من با تو تنها نسیتم . هیچ کس با هیچ کس تنها نسیت شب از ستاره ها تنها تر است چخماقها کنار فتیله بی طاقتند خشم کوچه در مشت توست در لبان تو ٬ شعر روشن صیقل می خورد من تو را دوست می دارم ٬ و شب از ظلمت خود وحشت می کند.... "همیشه به یاد داشته باش فراموش کنی آنچه را که موجب اندوهگینیت می شود ٬اما هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه شادمانت می کند ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 مهر1384ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا رساند به امکان پرنده شدن. ــ دچار یعنی ــ عاشق و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد. ــ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست. ــ نه وصل ممکن نیست .همیشه فاصله ای هست. اگر چه آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزوه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق سفر به روشنی اهتزاز اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که... _ غرق ابهامند _ نه! صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر. همیشه عاشق تنهاست! "سپهری"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 مهر1384ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
بخوان ققنوس،بخوان ای یاور من نمیخواهم دگر این پیکر و تن نمی خواهم دگر ماندن در این دیر که بوی لاشه ی افیون دهد غیر بخوان با نام گیسو های آتش بمان در سینه ام ، این جای آتش تو دانی دیگران افسونه کارند چنان خوش خط وخالند اینکه مارند تو میدانی ریا کاری چه سان است برای دیگران چون سفره نان است نمی دانی که می خوانی چنین شاد اگر ماندن در این دنیا مگو باد بگو ققنوس کجا ماندن صواب است که افسون جای ماندن بست بر بست تو ققنوس از درون آتش آیی نداری غیر آتش هیچ جایی بیا من را ببر با خود به گرما نشاید ماندنم غیر از همانجا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هذیان و تب به دنبال دستی پر از سادگی تو را یافتم در نفسها ی شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم ، شدی مرهمم تو را خواستم ، شک نکردم به عشق اگرچه پر از آیه های غمم غریبی مکن با من شب زده مرا با خودت تا به رویا ببر کمک کن که بگذارم این بغض را کنارت ، برای ابد پشت سر زمانی که غمگین ترین می شوم پر از بی پناهی شبیه غروب برایم تویی فرصت زندگی تویی بهترین فصل یلدای خوب برای بریده نفس های من برای قدم های لرزان من تویی فاتح مرز دلواپسی تویی حرف آغاز و پایان من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
جهان آلوده خواب است فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ چنان كه من به روي خويش در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست و ديوارش فرو مي خواندم در گوش: ميان اين همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست! *** شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار: چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مهر1384ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
آن گاه که..... ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس می کنی به خاطر بیاورکه..... زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 مهر1384ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
و روزگار نمی گذرد سایه ها!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 مهر1384ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
به خاطر داشته باشید کسی به سگ مرده لگد نمی زند!همانطور که اشخاص پست و فرومایه از عیوب و خطاهای اشخاص بزرگ لذت فراوانی می برند! تشویش روزی که نیامده است بر امروز میافزای و قلبت را از اندوه گذشته آکنده مساز! که تو را از آمادگی برای آینده باز می دارد.
دشت دیریست که در دست خزان بنشسته است زندگی را بنگر دل نگران بنشسته است خاطراتی که تو از باغ و بهاران داری اینک اینجا همه پنهان و نهان بنشسته است
امواج خروشان سطح اقیانوس هرگز آرامش اعماق آن را به هم نمی زند. همانگونه که کسی که متکی به حقایق بزرگ و معنوی است از تغییرات و فراز و نشیبهای زندگی دستخوش تشویش و نگرانی نخواهد شد! آنکس که به کار خویش اندیشه نکرد راهی بگرفت و عقل را پیشه نکرد در باغ امید، هر نهالی بنشاند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 مهر1384ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزلها بميرد گروهي برانند كين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد انجا بميرد شب مرگ از بيم انجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز اغوش دريا بر امد شبي هم در اغوش دريا بميرد تو درياي من بودي اغوش باز كن كه مي خواهد اين قوي زيبابميرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 مهر1384ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
و گل همان گل است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
چه زندانها برایت کشیده ام وچه زندانها خواهم کشید وچه شکن چه زندانها برایت کشیده ام وچه زندانها خواهم کشید وچه شکنجه ها تحمل کرده ام وچه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده آزادی ام،استادم علی است، من بی بیم وبی ضعف و پر صبر، وپیشوایم مصدق، مردی آزاد،مردی که، هفتاد سال برای آزادی نالید۰ من هر چه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد۰ اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی و چه می کنی؟ تا بدانم آن تحظه کجا باشم، چه کنم؟۰۰۰۰۰۰ آزادی،خجسته آزادی دکتر علی شریعتی جه ها تحمل کرده ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
خدایا به خاطر اینکه هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم! خدایا به خاطر اینکه هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم! خدایا ! ممنونم که هر زمان که تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی انتهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد! خدایا ! با اینکه گناه کرده ام ناسپاسی ، نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بیکرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که در مانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ،حمایتم کرده ای! به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم!؟ تو خود نیک میدانی که بنده ات جز چیزهایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاریم کنی ،چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم. خدای من ، می دانم که با این همه ،تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی ، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند : " اگر آنان که از من روی بر تافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم، هر آینه از شوق جان می سپردند." |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 مهر1384ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 مهر1384ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط میترا |
|
![]()
پاييز اومد با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش . خيلي آروم تو شهر قدم كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم خوب ميدونم اين حرفها ديگه بيهوده ست . مي دونم ديگه هيچ وقت نمي تونم تو شهر چشمات قدم بزارم . كاش مي دونستي رفتنم رو نمي خواستم . كاش همون وقت كه هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمات رو به روم مي بستي . كاش همون وقت كه لبخند رو گوشه ي لبات ديدم چشمهام رو مي بستم . حالا چه كنم با اين دل كه آسمونش هميشه باروني ميشه.اين گريه ها و اين بغض هميشگي ديگه برام شده عادت . دل كندم از شهري كه مال من نبود ،رفتم كه تو سياهي شبها گم شم ، رفتم كه خيال همه رو راحت كنم ، رفتم كه ديگه هيچ وقت نباشم ، رفتم كه ديگه هيچ وقت دل مهربونت رو زخم نزنن . بايد مي رفتم ،راهي جز رفتن باقي نمونده. بودنم فرياد خاموشي بود كه فقط بغض و اشك به من هديه داد . حالا تك و تنها تو خزوني كه زودتر از هميشه به دلم پا گذاشته به گلهاي حسرت كه از زير برگهاي خشك و زرد آرزوهام سر در آوردن خيره ميشم . من اولين رهگذر اين جاده نبودم و آخرين هم نشدم ، ثانيه ها رد پاها رو پاك ميكنند طوري كه انگار هرگز كسي از اين جاده گذر نكرده . ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 مهر1384ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
عشق مرگ نیست زندگی است سخت نیست عین سادگیست عشق عاشقانه های باد و گندم است اولین پناهگاه کودکی اولین پناهگاه آدم است آخرین پناهگاه آدم است یا مسیح در درون مریم است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 مهر1384ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
اين چشم ها در پي طلوعي است و من با تو مي گويم و پاک مي کند همه ي غم ها را |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 مهر1384ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
آنگاه که تو در کنار من هستی....... WHEN MY LOVES AWAY شب یا روز is the day better than night? کدامیک بهتر است؟ or is the night better than the doy? چه بگویم how can l tell? اما میدانم که But this l know is right هر دو بی ارزشند Both are worth nothing آنگاه که تو در کنارم نیستی. When my loves away. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط میترا |
|
![]()
بازم بهش فرصت بده..عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری اينو بدون اگر کسی وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت علاوه بر اينکه يه خاطره بر جای می ذاره می تونه يه تجربه هم بر جای بذاره پس سعی کن خاطره های خوب و تجربه های مفيد رو به خاطر بسپاری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
یادت هست آن روز نخستین را ؟ صفوف به هم پیوسته آدمها در ایستگاه اتوبوس چهره ی کودکانه ی باران خورده ات را یادم هست . يادم هست با چشمان سياهت من گونه هایم سرخ بود از نوازشهای باد زمستانی ؛ یا از نگاه تو ؟ یادم نیست . ................. يادم هست که يک بار خيانت کردم ، و يک عمر دروغ گفتم ، و تو فهميدی ، اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ، |