تبليغاتX
"یک سبد آرزوی کال"
گر تو باشی میتوان صد سال بی جان زیستن...بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن

خلوتم را نشكن
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع آخرين افسانه
كه در آن
نقش ديوانگي يك عاشق
بر سر ديواري پيدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 

در بین کوچه پس کوچه های نا امیدی ودر میان غبار عشق ودر اوج تنهایی در

خلوت خود به تو می اندیشم وتو را مییابم ودرباره پاکی ودوستی به یاد لبخندت می افتم

و غرور خود را می شکنم ودر یک کلام می گویم

دوستت دارم......

 

 

 

            

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط میترا | 

                                                                        برایم آسان می کند....

 

 

آه ... باران...

 

       ثانيه ها را بنگر که چه محزون موسيقی تنهايی را می نوازد....

  وای ، باران 

شيشه ی پنجره را باران شست

ازدل من اما

چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

آب رؤيای فراموشيهاست

خواب را دريابم

كه در آن دولت خاموشيهاست

قلبم اسیر اندیشه های سبز توست

و دیدگانم چشم انتظار سیمای ملیحت

   به چه سان اننتظار؟!

   مرا تا به کدامین خلوت شبانه میهمانی؟

    مرا تا به کدامین میعاد بی حضورت همنشینی؟

    ای قاصدک عشق

    مرا از این انتظار برهان

    و مرا در سپیده صبح

    همنشین باش !

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط میترا | 

چشمانم به در است

دستگیره ی در سوخته

فردا باید دستگیره را عوض کنم

چشمانم به پنجره است،به قالی دستبافت قرمز

رنگ روی ساقه های گل های قالی سر می خورد

گوشه ی قالی سوخته و رنگش سیاه شده،فردا  قالی دیگری می بافم

چهار چوب پنجره پوسیده،شیشه فرو ریخته،فردا شیشه ی جدیدی می خرم

دیوار های اتاق سفید بود سال هاست لکه های زردی روی آن به چشم می خورد

فردا دیوار را رنگ خواهم زد

فردا به اینده فکر خواهم کرد

فردا گذشته را دور خواهم ریخت

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط میترا | 

من هیچ وقت شبیه خودم نبودم  با یه نقاب همیشه رد گم کردم نمی دونم شاید من مثل هیچکسم ولی وقتی بارون میاد من خود نم نم ام

                                                       

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

سکوت من وتو.......
تب عشق بود ميان من و تو
تبی که حتی با باران وفا نيز آرام نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو تا که هيچ چيز بجز سکوت در ميان ما نماند . چهره هايی آرام اما قلبی آشفته و روحی آکنده از حرف من و تو . و در اين بی واژگی و بی کلامی من در اشکهايم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه اشکهايم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی که گونه هايم را نوازش ميکرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 توممکن است در تمام دنیا فقط یکنفر باشی ولی برای من تمام دنیا هستی

 هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با توبگذراند .نگذران.

به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

 همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن وفقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 

اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تورا لمس کند.

 

 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

 

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط میترا | 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که قبل از هر فریادی لازم است ...

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان ، آتش زدم .

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم ، یک کلام در جزوه هایم

هیچ ننوشتم ... من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم ...

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم ...

من به عشق منتظر بودن همه ی صبر و قرارم رفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 

خوارم اگر از خواري,خوارم تو مپنداري
دانم كه مرا با گل يكجا تو نگه داري
گل را تو به آن گويي كز عشق معطر شد
آن گل كه فقط گل بود در حادثه پرپر شد...
سوداي تو را دارم من از دل و از جانم
گفتند كه پيدا شو
 ديدند كه پنهانم
گفتند كه پيدا كن خود را و تو را با هم
گفتند كه پيدا هست در هر نفس آدم
پيداست و من پنهان
من در تن و او در جان
يك آن نظري كردم,در خود گذري كردم
ديدم كه نه در دوري
نزديكتر از نوري
در راه عبور از تو,من اين همه دور از تو
يك عمر نينديشم,
هيهات تو در پيشم
چشم است كه بينا نيست,
در عشق كه اينها نيست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 

گاهی باید گذاشت و گذشت و رفت

گاهی باید شکست اما بی صدا

گاهی باید مرد اما زنده بود

گاهی حتی تنهایی تو را تنها میگذارد

گاهی گاهی گاهی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط میترا | 

خدا

                      التماس از خدا شجاعت است.  

                      اگر برآورده شود رحمت است،

                      و اگر برآورده نشود حکمت است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط میترا | 

ما به سختي در هواي كنديده طاعوني ‍‍‍‍‎‏َدم مي زديم و
عرق ريزان
در تلاشي نو ميدانه
پارو مي كشيدم
بر پهنه خاموش ِ دريائي پوسيده
كه سراسر
پوشيده ز اجسادي ست كه چشمان ايشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمي كه به هر جنبنده
در نگاه ايشان است
نيزه هاي شكن شكن تندر
جستن مي كند.
***
و تنگاب ها
و درياها.
تنگاب ها
و درياهاي ديگر...

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط میترا | 

سفر

خداي را
مسجد من كجاست
اي ناخداي من؟
در كدامين جزيره آن آبگي ايمن است
كه راهش
از هفت درياي بي زنهار
مي گذرد؟
***
از تنگابي پيچاپيچ گذشتيم
- با نخستين شام سفر -
كه مزرعه سبز آبگينه بود.

و با كاهش شب
- كه پنداري

در تنگه سنگي
جاي خوش تر داشت -
به در يائي مرده درآمديم
- با آسمان سربي ِ كوتاهش -
كه موج و باد را

به سكوني جاودانه مسخ كرده بود.
و آفتابي رطوبت زده
 - كه در فراخي ِ بي تصميمي خويش
سر گرداني مي كشيد،
و در ترديد ِ ميان فرو نشستن يا بر خاستن
به ولنگاري
يله بود-.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط میترا | 

دوست ندارم ولی همیشه در فکرو خیالت هستم

و به زبان حال میگویم دوستت ندارم در حالی که تمام آزادی وجودم به حرفم میخندد

 

و مسخره ام میکند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط میترا | 

                              دوست دارم بدونی که شاد بودن تو برای من ,  بهترین هدیه ست...

من همیشه دوست دارم برق رو توی چشمات ببینم

                                                       نه برق عشق رو

                                                         نه برق اشک رو

                                                                     برق شادی رو!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 گاهی  ,

تنها بیدار باید بود.

تنها  ,

باید بود.

گاهی که قلب پراونه  ,

بر برگهای سوزنی کاج  ,

آرام می نشیند  ,

آرام باید بود.

گاهی که رودی از گل می بینی جاری است

و ناگهان کسی فریاد می زند:

((این رود نیست))

خاموش باید بود.

گاهی که پیرمردی سیاه مست

زان سوی پل خراب بدین سو می آید

و آئینه اش را  ,

از جیب جلیقه اش در می آورد

پرتاب می کند در رود  ,

در پشت کاج پنهان باید شد.

آرام باید بود.

خاموش باید بود.

گاهی تنها بیدار باید بود.

گاهی

  تنها

         باید

               بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط میترا | 
 

در آسمان زندگي خويش در جستجوي ستاره اي بودم... بالاتر از تمامي ستارگان و به درخشندگي خورشيد... يافتم آنچه را كه مي خواستم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط میترا | 

باران

گرفتگی هوای دلم تبدیل به بغضی شده است که نمی دانم با کدامین رعدوبرق شروع به باریدن میکند. ای کاش هر چه زودتر این ابر دلم چشمانم را بارانی میکرد وپس از باران بر چهره غمگینم رنگین کمانی از شادی و مهر ومحبت دوباره نمایان می شد.

ای کاش باران میبارید ومرا  از دیدن این چهره غریبه غمگین  در اینه رها واسوده میکرد....

                                  

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط میترا | 

    دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم 

 

امروز او ما را .....

 

فــــــــــــــــــــــردا ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط میترا | 

خدای نور و زندگی !

هر روز مرا از عشقت لبريز کن تا از خود بگذرم و به رنجديدگان برسم .

                       دعاها و اشکهايم را برايت می اورم        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

 

 

آه ... باران...

 

       ثانيه ها را بنگر که چه محزون موسيقی تنهايی را می نوازد....

  وای ، باران 

شيشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط میترا | 

تو به من خنديدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسايه
سيب را دزديدم!
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتورفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سيب نداشت!

                                            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

 

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

 

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

 

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست صوفی عالی مقام را

 

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی بینم ز خاص و عام را

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

 

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

شادی مجلسیان در قدم و مقدم تست

جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 خدایا  

آتش مقدس شک را

آن چنان در من بیافروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا

به هرکی دوست میداری بیاموز

که عشق اززندگی کردن بهتر است

و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان

  که دوست داشتن از عشق برتر است

    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط میترا | 

دلم در حسرت يك آه مانده است ... در هزارتوي راهي كه فرجامش ناپيداست دلم به اشتياق ، هنوز سبزينگي روزهاي جواني را فرياد مي زند و من اندك اندك رويش موهاي سپيد را در گيجگاه خويش مي بينم ! گذر تقويم فرسايش سنگ روي پاهايم را فرياد مي زند و من جنباندن اين سنگ را نه به گذر زمان سپرده ام و نه از ياد برده ام ... تلاش مي كنم ، اما سنگ تكان نمي خورد ! راهها ... سفرها .... آزموده ها و خطاهاي بسيار كرده ام ... اما سنگ سمج در برابر من ايستاده است و مرا به خويش دعوت مي كند ... مرا ! مگر نرمترين نوازشگر اعصار و قرون را مي توان با سنگ يكي كرد ؟ گمان نمي كنم ! دل من نه سنگ است و نه ديوار ! .. خداي من هذيان مي گويم ... حتي اين دفتر سپيد كه مهرباني يك لبخند مهربان آن را به روي من گشاده است نيز ديگر مرا سيراب نمي كند و من خسته از بسته بودن بالهاي پهن خويش پرواز را از ياد برده به روي قله آرزوهاي درست و صالح خويش نشسته ام و روزهاي آفتابي را انتظار مي كشم هنوز !

                                   

                                                           

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط میترا | 

                          

نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
 به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها

                                                            

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط میترا | 

وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند .

 

اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار .

 

بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد .

 

از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .

 

وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

 

اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود .

 

نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است .

 

استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ .

 

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .

 

 

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

حرف های ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه ميکنی وقت رفتن است ...

باز هم همان حکايت هميشگی ...

پيش از انکه با خبر شوی ،

لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود !

اه ، ای دريغ و حسرت هميشگی

ناگهان ،

چه زود ،

دير ميشود ! ...

 

 

                   


         
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط میترا | 

عشق والاترین موهبت زندگی است       TO Love Someone Is Life's Greatest Gift                                     

عاشق بودن       To love someone

تجربه تمامی احساسات بیرون از عشق،         is to experience every other emotion

و از نو بازگشت به عشق.          Outside of love and still come back to love.

 

عاشق بودن           To love someone

تحمل رنج و درد        is to feel hurt or pain and be able to overcome it

و توانایی غلبه وازیاد بردن این رنج و درد است.         And to forget about it.

 

عاشق بودن         To love someone

همان است که بدانی دیگری کامل نیست.          Is to realize that the other person is not perfect ,itis

بتوانی بخشهای نازیبا را ببینی ولی        being able to see their bad parts but put emphasis on

بر بخش ها یی که دوست داری تاکید کنی و    the partsyou love and gladly accept them for the

شادمانه هر دو را بپذیری.          Individual they are.

 

                

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط میترا | 

 

                                                          

 

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام

   بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من 

                              بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی

                              مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است

                              حرف آخر...تو کجايی؟نگرانت شده ام

شبم را که دزديند  

فهميدم

 عاقبت روزی

ترا از من می گيرند

وتنها ب قصه کوتاهی از شب می ماند و

 

يک عمر منتظر حادثه نيا مدنت

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط میترا | 

چادر سياه شب كنار رفت. تار زمين به پود زمان پيوند خورد. دست عشق و محبت به آسمان دراز شد

 

و پلكهاي مهتاب زندگي تو را معنا كرد واز شاخه پر پشت پروين ستا ره اي چيد و به جاي تو در

 

آسمان هستي ميهمان كرد.

 

باز هم درياي مواج بر ساحل هستي قدم گذارد و صداي ني لبيك زمان به گوش دريا طنين

 

افكندو دعوت كرد پري دريايي زيبايي را تا قدم بر ساحل شنهاي هستي بزند و بر سفره زمان چو ن

 

نگيني بر انگشتر عشق بدرخشد. و كشتي اميد در ساحل وجودش پهلو بگيرد.

 

باز هم نسيم وزيد و از جاده هاي شته از غبار عبور كرد و در كوچه باغهاي آشناي بودن سفر كرد

 

و شاپرك كوچك ما را همچو خاتون افسانه ها بر بال خود سوار كرد و بر تك تك گلها بوسه زد و از

 

شهد شيرين زندگي به او نوشاند.

 

باز هم پنجره قصر دل به روي دشتهاي آرزو باز شد و بهار ميهمان خانه ما شد و بر تن عريان

 

زندگي جامه سبز پو شانيد.

 

و پرستوي كو چك و زيباي ما سفر خودرا آغاز كرد و با آمدنش كوير خشك تنهايمان را با چشمه

 

زلال و پاك وجودش سيراب كرد.

 

و سرك كشيد به هواي پاك زندگي و در لابلاي شاخه هاي اميد وجودمان آشيانه گزيد.

 

دوست عزيزم : نقاب از چهره شب برچين و حجم سنگين دلتنگي ها را كنار بزن . حصار بدي را

 

بشكن و با صبح سفر كن هر صبح نويد زندگي روشني است كه تو آن را ميسازي. شب را به فردا

 

بسپار.

 

هر روز نردباني بزن از صبح تا آسمان و از پشت بام بودن پله پله قدم بگير و سبد سبد ياس و

  

 نسترن را به جشن ستاره ها ميهمان كن .

 

هر روز جام زندگي را از شراب عشق و محبت لبريز كن  و از گذشته بگذر و حال را بساز و به آينده

 

اميدوار باش .

 

حصار بدي ها را بشكن و كلبه دل را جايگاه مهر و محبت كن و نگذار چنين نازك وجودت به دست

 

آدمها خاكستري بشكند.

                        

                

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط میترا | 

 

هيچ چيز اين زندگي پايدار نيست
حتي بودن و نبودن ما
هيچ چيز اين زندگي ماندني نيست
حتي نگاههاي سرد ما
هيچ چيز اين دنيا بودني نيست
حتي تنهايي شبهاي ما

               

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط میترا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن
ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز
صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي
داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال
هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.

" آنتوني رابينز"

پیوندهای روزانه

دلتنگ
adel sh
خیابان از تو گذشته بود...
کامنت های شبانه
آقا الیاس
تسلیم الهی عشق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
روز دیدار
عاشق تنها
خلوتگاه من
عاشق پیشه
اوای بی صدا
دنیای تنهایی من
دلخوشی
آواي آرزو
كهكشان آرزوها
دلتنگ
سارینا جان(تو احساس منو میخوای منم ای وای تو ...
باده فروش
رقص چشمات
چتر خیس
آستان جانان
شعر های بی مخاطب
شبانگاهان
با تو من با بهار میرویم
به نام خدا
تنها برای تو می نویسم
روزی روزگاری...
نگار و علی
کلبه عشق
کلک خیال انگیز(سیاوش تی)
هیس به کسی نگیا؟(ملوس)
مثل آرزو
مشاعره:راهی بی اعتنا
بيا تو بخند
دست نوشته هاي من
نامه هاي رواني
بغض ترانمو شكستم
عاشقانه
عاشقونه ها
اي كاش سرنوشت جز اين مينوشت
نياز من و تو
عشق بي همتاي ما
اتی(خورشید سرد)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM