![]() |
![]() |
|
| گر تو باشی میتوان صد سال بی جان زیستن...بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1384ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
... آنگاه که بگویی به نام خدا خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او را یاری خواهم کرد خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد باغ دلت الهی دشت ستم نگردد اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد دریای آرزویت مرداب غم نگردد بر چهره ات نبینم گردی زنامرادی از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد جام دلت همیشه لبریز شهد بادا در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
مالحظه ها رو می گذرونیم تا به خوشبختی برسیم ولی افسوس که خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند بگذار هرچه نمی خواهند بگوییم ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
ميرسد روزی كه فريـــــــاد وفا را ســــــــر كنی ميرسد روزی كه احســـــــــــاس مرا باور كنی ميرســــــــد روزی كه نادم باشی از رفتار خود خاطــــــــــــــرات رفته ام را مو به مو از بر كنی ميرســـــــــــــد روزی كه تنها ماند از من يادگار نامه های كهنه ای را كه به اشكــــــت تر كنی ميرسد روزی كه در صحرای خشك بی كســی بوته های وحشــــــــــــــی گل را زغم پرپر كنی ميرســــد روزی كه صبرت سر شود در پای من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 آذر1384ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
گر مي داني در اين جهان كسي هست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آذر1384ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
عشق من در سفر عشق خطر باید کرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آذر1384ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
بر شيشه ، عنكبوت درشت شكستگي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آذر1384ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
عشق من در سفر عشق خطر باید کرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
اين همه پيچ اين همه گذر اين همه چراغ اين همه علامت همچنان استواري به وفا دار ماندن به راهم خودم هدفم و به تو جوياي راه خويش باش از اين سان كه منم _ در تكاپوي انسان شدن در ميان راه ديدار مي كنيم حقيقت را آزادي را و خود را و در ميان راه مي بالد و به بار مي نشيند دوستي يي كه توانمان مي دهد تا براي ديگران ما مني باشيم و ياوري اين است راه ما - تو و من فــــــــــــــــــــــردا ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که قبل از هر فریادی لازم است ... من تمام هستیم را در نبرد با کهکشان اسم رمزمون بود اما همیشه اونو فراموش میکردیسرنوش ت در تها وقتی کهکشان به این عظیمت تو خاطرت نمیمونه ج چطور انتظار داری باور کنم منو از یاد نمی بری م با زمان ، آتش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 آذر1384ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
زندگی، بعضی را طی ميکند، در برخی، استخاره ميکند، و با اندکی، نشئه ميشود. خداوند در دستانی است که در قلب صاحبش، محبت لانه کرده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آذر1384ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
دروغ قشنگ همهء آدمای دور و برم بهم میگفتن میتونم خیلی بهتر از اینی باشم که هستم فقط تو بودی که بهم گفتی: تو چقدر خوبی! دلم میخواد بدون اينکه به حرفت شک کنم باور کنم که خوبم خوب بودن به آدم حس بی نظيری میده يه اعتماد به نفس خوشمزه حتی اگه حرفت دروغ هم باشه، بازم مرسی به خاطر دروغ به اين قشنگی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 آذر1384ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 آذر1384ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
ی از جانب مشرق بر پیکری بی جان می وزید باد نیز از ابرهای سیاه تازی می تابید این است جنون آنگاه که در کشاکش شک مبهوت جنازه ی خود را نظاره گری در خلئی آرام اینک محتاج تو ام زیرا زمین دیگر تکیه گاهی نیست و نورست که باید با آن مدارا کرد بله من مردم خودم می دانم که یک بار _________________________ مردم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آذر1384ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
حق است تنها به این دلیل که انسان را از نعمت خون گریستن برخوردار کردی تو را بنامیم،بستاییم،بپرستیم؟ زاهد افتاده ی درگاه تو باشیم ،صوفی محتاج دریای محبت تو باشیم؟ خداوندا،هرگز نمی پرستیم چرا عذاب را بدان حد رساندی که به های های گریه محتاجمان کنی،نمی پرستیم،فقط سپاس میگویم،که از پی هر عذاب توان ورخصت گریمان دادی... خداوندا،جز حق گریستن،بلند و با صدا گریستن،و با طنین گریه دیوارهای خوشونت را فرو ریختن،از تو هیچ نمی خواهیم، هیچ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
بگو کجاست ***************** اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
عشق چگونه عشق را دریابم با احساس با لمس نه نه چگونه شاید عشق در وجود هر کسی نیست شاید عشق را باید خرید از کلبه ان پیرمرد درویش از عطاری سر کوچه ویا از ماست فروش محله کمک کن عشق را دریابم اری کمک کن عشق را دریابم من از عشق تهی هستم من از عشق تهی هستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آذر1384ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
برادران دروغی «و جهان پر بود از برادرانی كه برادرانشان را لو داده بودند. و هيچ چيز قابل اعتمادی در جهان وجود نداشت - و هنوز ندارد. و جهان هنوز پر بود از كسانی كه با انگشت خود او را نشان میدادند و پاهای سپيد بیرنگش را میشستند و بوسه بر دستهای خونين او میزدند، كه بعدها تمام كارخانههای ميخسازی اعتبارشان را از آن چارميخ میگرفتند. و او هيچ شامی را - اول يا آخر - به ياد نداشت، و هيچ ناهاری و نانی را به رنگ نان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
خدايا ؛ يعني اونقدر قلبم سياه شده كه طاقت نشنيدن صداي يه غريبه رو ندارم . روز اول بزرگترين گناه دنيا رو مرتكب شدم ، روز دوم ، سوم ، چهارم...روز پنجم عرق شرم از چهره ام جاري شد ، روز ششم ، هفتم ، هشتم... اما روز بي نهايتم بهت التماس مي كنم ؛ بي تو مي ميرم!... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آذر1384ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
به من بگوييد فرزانگان رنگ بوم و قلم چگونه خورشيدي را تصوير مي كنيد كه ترسيمش سراسر خاك را خاكستر نميكند؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آذر1384ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
دو چیزو هیچ وقت فراموش نکن: خدا و مرگ و دو چیزو سعی کن خیلی سریع فراموش کنی: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آذر1384ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن
ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز" |
| پیوندهای روزانه |
|
دلتنگ adel sh خیابان از تو گذشته بود... کامنت های شبانه آقا الیاس تسلیم الهی عشق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|